دوستی

اقامه نماز در دیدار با خانواده شهدا

+   صابر و محمد صادق فرهادی ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

شیخ اجل

 

 

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد          که در دستت بجز ساغر نباشد

زمان خوشدلی دریاب       دریاب            که دایم در صدف گوهر   نباشد

غنیمت دان و می خور در گلستان          که گل تا    هفته    دیگر نباشد

ایا پر لعل      کرده      جام   زرین           ببخشا برکسی  کش زر نباشد 

بیا ای   شیخ  و  از   خمخانه   ما           شرابی خور  که در کوثر  نباشد

بشوی  اوراق اگر  همدرس مائی            که علم عشق در  دفتر  نباشد

ز من بنیوش و دل در شاهدی بند           که حسنس  بسته زیور  نباشد

شرابی  بی خمارم   بخش  یارب            که  با وی  هیچ  دردسر  نباشد

من  از جان  بنده سلطان  اویسم           اگر چه   یادش  از  چاکر  نباشد

بتاج   عالم   آرایش  که  خورشید           چنین زیبنده      افسر    نباشد

عجب راهی است راه عشق کانجا          کسی  سر برکندکش     نباشد

بنامیزد  بتی  سیمین  تنم هست           که  در  بتخانه    آذر       نباشد

                              کسی  گیرد خطا بر نظم حافظ

                             که هیچش لطف در گوهر نباشد 

 

+   صابر و محمد صادق فرهادی ; ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

عاشورا (دکتر علی شریعتی)

 

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند،

 و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست.

 

+   صابر و محمد صادق فرهادی ; ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

تا شام آخر

نزدیک شو اگر چه نگاهت ممنوع است.

زنجیره ی اشاره همچنان از هم پاشیده است

که حلقه های نگاه

در هم قرار نمی گیرد.

دنیا نشانه های ما را

در حول و حوش غفلت خود دیده است و چشم پوشیده است.

نزدیک شو اگر چه حضورت ممنوع است.

وقت صدای ترس

خاموش شد گلوی هوا

و ارتعاشی دوید در زبان

که حنجره به صفت هایش بدگمان شد.

تا اینکه یک شب از خم طاقی یک صدایت

لرزید و ریخت در ته ظلمت

و گنبد سکوت در معرق درد برآمد.

یک یک درآمدیم در هندسه انتظار

و هر کدام روی نیمکتی یا زیر طاقی

و گوشه میدانی خلوت کردیم:

سیمای تابخورده که خاک را چون شیارهایش

آراسته است.

و خیره مانده است در نفرتی قدیمی

که عشق را همواره آواره خواسته است

تنها تو بودی انگار که حتی روی نیمکتی نمی بایست بنشینی

و در تراوت خاموشی و فراموشی بنگری .

 

+   صابر و محمد صادق فرهادی ; ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

تولد

امروز یک سال از دیروز بزرگتر خواهی شد
 می دانم
چشمانت انتظار هدیه ای را قدم می زند
هدیه ای خواهم داد
جعبه ای مملو از واژه هایی گنگ
راستی ، گذشت ، مردانگی ، مروت
روزی که آن را باز کردی
شایدموهایت به میهمانی آسیاب رفته باشند
و شاید بزرگ شده باشی
بزرگ

+   صابر و محمد صادق فرهادی ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

+   صابر و محمد صادق فرهادی ; ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

The wound of night was turning pale

The wound of night was turning pale
In the desert that I was marching,
Neither a bird’s wing disturbed the clear air
Nor the sound of my footsteps like other nights
Added to the sound of my former steps.

To raise a solid and firm wall around me
I brought from distance, rocks solid and heavy, bare footed.
I built a lofty wall in that place
To hide everything that to my eye was base
And to shut the passage to attacking giants
That in my mind I had visualized.

Days and nights rolled on.
I was stalled exhausted by my labor,
Neither regret kindled the fire of sweet hope in my veins
Nor my bygone recollections bothered me.
But behind the wall my fancy
Was building dark images of giants.
And in smoke color
He designed outlines of devil

Until one night like other silent nights,
The whole wall crumbled down
And my regret was mixed with surprise.

+   صابر و محمد صادق فرهادی ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

سپیده عشق (فروغ فرخزاد)


آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست

خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش

تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رؤیا رنگ
می دود همچو خون به رگ هایم

آه ... گوئی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بوسه تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز

ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید

آه ... باور نمی کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آندو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد

بی گمان زان جهان رؤیائی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم بروی دفتر خویش
«جاودان باشی، ای سپیده عشق»

+   صابر و محمد صادق فرهادی ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

و اما چه‌گونه

و اما چه‌گونه روز را از روز کم کنم؟

 

+   صابر و محمد صادق فرهادی ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir